تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد
به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
همیشه دلم قرص بود به نزدیکانم و حرف آدم های رهگذر آزارم نمی داد
اما دلم شکست وقتی رفیقان و نزدیکان مثل کفتارها به سراغم آمدند و هر کدام طعنه ای زدند و قلب خسته ام را چنگال زدند
قلبم در این شهر غربت زده شد
با همه آشناها و رفیقان غریب ماندم
دیگر می دانم که هیچ کس آشنا و رفیقم نیست
حتی تو که روزی پشتم به محبت و دوستیت قرص بود
چه چشم های ناپاکی بودند این رفیقان نارفیق !....
حالاست که می فهمم ،اگر غرق شوم دستی به سراغم نخواهد آمد
و فقط چشم ها نظاره گر غرق شدنم خواهند بود
و شاید درس عبرتی برای فرزندانشان
و یا بدتر ،لبخندی به شکستن من
که از شما بعید نیست که در تنهایی چنین کنید
چقدر کودکی ها زود گذشت و چقدر زود رفیقان و آشنایان غریبه شدند.
چقدر ساده بود قلب تنهایم که دلش قرص شده بود به رفیقانی که بی تفاوت از غمت می گذرند
و حاضر هستند تورا لگدمال طعنه هایشان کنند
اری من مرثیه می خوانم
باورکن سخت است به قلبت بگویی آنهایی را که دوست و آشنا می خواندی حالا غریبه اند
غریبه ها !من هنوز پابرجا هستم
اعتراف می کنم که دلم شکسته
قلبم تا مدتها خواهد ترسید اما بالاخره یاد خواهد گرفت که خدا بهترین پشت گرمی است
دنیایم را به خدایم سپردم
پس تو خوش باش و من خوش
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 22:20 ] [ گل یخ ]

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...

به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود !!!!

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 19:48 ] [ گل یخ ]

خیلی سخت است بدانی هیچوقت به آن کسی که خیلی دوستش داری نخواهی رسید.
خیلی سخت است با اینکه میدانی به او نمیرسی باز هم سکوت کنی و آرام در دل شکسته شوی.
خیلی سخت است بغض گلویت را گرفته باشد اما نتوانی گریه کنی ، خیلی سخت است قلبت پر از درد باشد اما نتوانی خودت را از این درد خالی کنی.
با خود میگویم این زندگی تنها با تو زیباست ، میگویم که این قلب تنها عاشق تو هست و تنها تو را دوست دارد اما کسی آنچه را که برای خویش زمزمه میکنم باور ندارد.
شاید تنها با یاد و عشقت اما بدون تو، در این دنیا تنها زندگی کنم.
این رسم زندگیست ، سرنوشت با من و تو یار نیست .
هیچکس هوای ما را ندارد ، زندگی با ما نمیسازد.
تنها من هستم و تو هستی ، دو قلب عاشق ولی تنها و شکسته .
قلب تو را نمی دانم ، اما قلب من میخواهد تا ابد به عشق تو تنها بماند.
خیلی سخت است با او که دوستش داری نتوانی زندگی کنی و بدانی که هیچگاه به او نخواهی رسید.
خیلی سخت است نتوانی دستانش را بگیری و او را در آغوش بفشاری.
تنها میتوانم به تو بگویم خیلی دوستت دارم و تا ابد عاشقت می مانم عزیزم.
خیلی سخت است برای رسیدن به او که خیلی دوستش داری انتظار بکشی و آخر سر سهم این انتظار شیرین یک پایان تلخ باشد.
پایانی که آغاز حسرت عشق من است .
تا کی باید در حسرت رسیدن به تو بنشینم،
تا کی باید لحظه ها را بشمارم تا قشنگترین لحظه ام با تو فرا رسد.
شاید تا فردا یا شاید تا…
تا آخر دنیا!
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 0:37 ] [ گل یخ ]
دوباره آسمان این دل ابری شده .
دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.
میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند.
در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .
دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است.
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،
مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .
دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد.
به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .
آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .
یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.
خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.
تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.
دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.
آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.
هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.
میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .
دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .
اما نمی توانم…
دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،
اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم
و آرام شوم… هیچکس نیست!
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 18:3 ] [ گل یخ ]
این قلب عاشقم با اینکه آن را شکستی اما هنوز هم برای تو است.
هیچکس نمیتواند جای خالی تو را در این قلب شکسته پر کند.
هیچکس نمی تواند این قلب بی طاقتم را دوباره عاشق کند.
این قلب پر از دردم با اینکه تنها مانده اما هنوز هم به نام تو است .
هیچکس نمی تواند آن را به نام خودش کند.
هیچکس نمیتواند درد این قلب شکسته ام را بفهمد.
رمز ورود به قلبم تنها در اختیار تو است .
گفته بودم که تو اولین و آخرین عشق منی ،
و اینک نیز میگویم تو اولین و آخرین کسی هستی که آمدی و مرا اسیر خودت کردی.
این قلب عاشقم با اینکه آن را به بازی گرفتی اما هنوز هم بازیچه تو است .
بیا و دوباره با آن بازی کن ، من این بازی را دوست دارم زیرا تو همبازی منی.
هیچکس نمیتواند این قلب شکسته را دوباره سر و سامان دهد .
پنجره قلبم رو به سرزمین خوشبختی بسته است ، بیا و آن را به سوی آن سرزمین باز کن .
گلهای پژمرده گلدان قلبم هنوز هم روی طاغچه مانده است ، بیا و دوباره آن را پر از گلهای تازه کن .
دفتر پاره پاره ای که در آن خاطرات شیرین با هم بودنمان نوشته بودی هنوز هم در گوشه ای از این قلب شکسته جا مانده است ، بیا و دوباره بنویس از عشق و محبت در این دفتر عشق .
قلبم برای تو بوده ، برای تو است و خواهد بود .
هیچکس نمیتواند جای خالی تو را در قلبم پر کند، زیرا هنوز هم آتش عشقت در قلبم شعله ور است ، هیچکس نمیتواند آن را خاموش کند، بیا و هیزم عشق و محبت را بر روی این آتش بریز تا بیشتر از همیشه شعله ور شود.
بیا و دوباره به من نفس بده ، با رفتنت دیگر هوایی در این قلب نیست برای نفس کشیدن.
بیا تا دوباره با هم باشیم تا من نیز دوباره از عشقت بنویسم.
هیچکس نمیتواند مرا اسیر قلبش کن ، زیرا من هنوز اسیر قلب بی وفای تو هستم.

 

حالا که لحظه به لحظه در این روزهای سرد زندگی به یاد تو ام ، حالا که تمام زندگی ام تو هستی و یاد و خاطرات با تو بودن ، حالا که قطره های اشکم را فدای عشقت کردم ، دین و ایمانم را به خاطر تو زیر پا گذاشتم مرا از یاد نبر.
حالا که در مقابل سختی ها ایستادم ، در برابر باد فاصله ها شکستم ، در آتش عشقت سوختم و فریادی نزدم مرا از یاد نبر .
کاش آن لحظه که میدیدی من پریشانم ، میفهمیدی که دلم را شکسته ای ، اما من در آن لحظه تنها سکوت کرده بودم .
آنقدر تو را دوست دارم که دلم نمیخواهد تو نیز مانند من پریشان شوی.
دلم را شکستی ؟ فدای قلبت عزیزم ! اشکم را در آوردی ؟ فدای آن عشق پاکت ای بهترینم.
حالا که دیگر هیچ چیز جز تو از خدا نمیخواهم ، حالا که دیگر قید همه کس را به خاطر تو زده ام مرا از یاد نبر .
فراموشم نکن که اگر از یاد تو فراموش شوم ، از خاطر زندگی نیز فراموش خواهم شد ، بگذار ساده تر بگویم تا بفهمی ، و بدانی که بدون تو هرگز .
حالا که بی تو بودن را حتی در خواب نیز نمیتوانم تصور کنم ، حالا که اسیر قلبت ، وجودت ، و عشقت شده ام مرا اسیر تنهایی نکن ، مرا راهی سرزمین بی کسی ها نکن .
حالا که کار من از کار گذشته و راهی جز عاشق ماندن ندارم بگذار همان یک ذره غرور که در دلم مانده را بشکنم و بگویم که به خدا خیلی دوستت دارم ، مرا تنها نگذار عزیزم ، بدون تو نمی توانم که بمانم ، نفس بکشم ، زندگی کنم … نمیتوانم.
حالا که همه زندگی ام شده ای ، حالا که تمام هستی ام شده ای ، حالا که بودنت برایم حیات است و نبودنت برایم مرگ لحظه هاست مرا تنها نگذار عزیزم.
مرا از یاد نبر ، مرا در به در کوچه پس کوچه های غم و تنهایی نکن

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 23:21 ] [ گل یخ ]
کاش صدای مرا میشنیدی که چه عاشقانه صدایت میکنم .
کاش چشمهای مرا میدیدی که چه بچه گانه گریه میکنند.
کاش میدیدی که دیدن تو برایم آرزو شده است ، عشق تو برایم رویا شده است.
کاش بودی و میدیدی که چقدر عاشقم ، این روزها همه به من میگویند دیوانه ام.
کاش بودی و میدیدی که در زیر باران به یاد تو قدم میزنم ، برای خود میخوانم آواز تنهایی را و میشمارم لحظه های بی کسی را ، قدم میزنم کوچه پس کوچه های خالی را و یاد میکنم لحظه آشنایی مان را.
کاش خاطره های مرده دوباره زنده شوند، کاش آسمان پرده سیاه خود را بردارد و مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند.
کاش بودی دستان سرد مرا با دستهای گرمت لمس میکردی ، کاش بودی مرا در آغوشت میگرفتی و آرام میکردی.
هنوز عاشق شب هستم ، عاشق شبی که با تو به اوج عشق رسیدم ، شبی که با هم در زیر نور ماه درد دل میکردیم و میخواندیم آواز عاشقی را.
هنوز عاشق سیاهی هستم ، که در آن تاریکی تو را دیدم ، مثل جواهر درخشیدی و مرا عاشق چهره نورانی ات کردی.
دل به مهتاب بسته ام ، که دیدن آن یاد تو را در دلم زنده میکند.
دل به سپیده بسته ام که آن لحظه آغاز خواب عاشقانه ما بود .
کاش صدای مرا میشنیدی ، هنوز هنگامی که میخواهم بگویم دوستت دارم صدایم میلرزد ، اشک از چشمانم سرازیر میشود ، هنوز وقتی میخواهم از تو بنویسم کاغذ دفترم خیس میشود ، لحظه های بی تو بودن نفسگیر میشود.
کاش بودی و میدیدی این زندگی بی تو هیچ صفایی ندارد ، لحظه های عاشقی بی تو هیچ لحظه قشنگی ندارد.
کاش بودی ، کاش میدیدی که با این حال و هوایی که دارم شاید من نیز به سوی تو بیایم! به سوی تو که دیگر نیستی

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 16:28 ] [ گل یخ ]
همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم
آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ، بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم
کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ، تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ، تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!
ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام چقدر سوت و کور است !؟
نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ، نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است
هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو، بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت، به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت
هستم تا هستی در این دنیای خاموش ، نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش!
ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو، ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو،
ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال،
بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار!
برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ، گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو!

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 0:44 ] [ گل یخ ]
من نمی دانم از این دست تو باز
به کجا رانده شوم؟
یا به درگاه کدامین غم و درد
باز من خوانده شوم؟
تو مگو از دل ما بی خبری...
دل ما خون و تو در حلقه دوست
چه صفایی ببری...
تو در آغوش کدامین مردی
که نداند غم ما ؟
غم این درد سیاه
غم تنهایی مَرد؟
تو بگو دست کدامین نامرد
شانه لطف تو را لمس نمود ؟
بوسه مست کدامین بی درد
رویِ سرخینِ لبانِ تو نشست ؟
قلبم از ذلت آن بوسه شکست ...
چه عجب با همه زجر تو به من
وصله عشق من و تو نگسست
روزگاری است مرا قصه تو
خواب و نانم بربود
در تهی کاسه فکر پَکَرم
جز غم عشق لطیف تو نبود
تو نبودی که بدانی دل ما
زین همه سال سیاه
چه کشید از غم تو
و چه یک عمر که وسواس وصال
هر چه احساس مرا بود رُبود
چون که جز عشق تو در سینه نبود
گویی هر کس که مرا می بیند
بر سر و صورت من سنگ زند!
بی سبب ولوله جنگ زند
با که گویم تو بگو از دردم؟
روزگاری است که غمگینم و زار
همچو موشی که گریزان از مار
تو بگو پای کدامین نامرد
سوی کاشانه ی قلبِ تو دوید؟
خود بگو قلبِ کدامین بی درد
بهر بوسیدن چشم تو تپید ؟
تو بگو پنجه دست چه كسی
سینه ی پاك تو را سخت فشرد ؟
ای عجب از دل تنهایی ما !
چه بد است این همه دل خوش بودن ...
چه عذابی است که یک عمر دراز
انتظار قدم دوست کشیدن در دل
جای لطف لب توست
سرخی بوسه یک یار دگر
تو بریدی ز من ای دوست مگر؟
پایِ تو سوی هوس هایِ غریبانه دوید
عشق من از قفسِ کوچکِ قلبِ تو پرید
همچو یک جام شکست ...
هیچ كس تلخی آن شیشه بشكسته ندید
تو مگو از دل ما بی خبری ...
من تهی از همه ی احساسم
باورم نیست كه آغوش كسی
جز من آرام كند جان تو را
باورم نیست كه جز بوسه من
بنشیند به لب خسته تو
ای عجب از غم تنهایی ما
ای عجب زین همه رسوایی ما ...

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 18:16 ] [ گل یخ ]
دیگر برای گفتن بهانه نیست!

خشک است گلوی حرف های هر روزی !

از چه بگوییم ؟

از عشق ؟

از امید ؟

از روزهایی که در فرار می گذرد ؟

از چه بگوییم؟

از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی ؟

یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟

در پی چه باشیم؟

آینده ای نامعلوم؟

حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟

کدام ؟

تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می شکنیم !!!

با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می ماند ...

کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ...

کاش ...

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 23:38 ] [ گل یخ ]
مدتی است این دل ِ لعنتی، بی خودی ، شب که می شود میگیرد ؛ هرچه سعی میکنم آرامش کنم نمی شود ؛ هی تنگ می شود ؛ هی بی قراری میکند ؛ خنگ شده انگار ، خنگم کرده انگار ، این روزها حرفی سر دلم نمی ماند ، همه را بی هیچ تعارفی بالا می آورم ، احساسم را ، عصبانیتم را ، نگاهم را ، کلامم را ، این روزها کارم شده بالا آوردن ؛ حرف را که نگه میدارم سرم درد میگرد ، تمام سرم درد میگیرد ، کلمات می پیچند در مغزم ، رژه راه می اندازند ، از آن رژه هایی که دارام دارام روی طبل می زنند و سر و صدا تحویل می دهند ، از آن صداهای فالش موقع ویلن زدن ، صدای چنگ زدن روی تخته سیاه مدرسه ، از آن صداهایی که دوست داری سرت را بکوبی به دیوار ِ کنار دستت ، بکوبی به دیواری که تابلوی سه تیکه ی صورت ِ زن رویش خودنمایی میکند ، دوست داری بکوبی و بکوبی و بکوبی ، شاید کسی بفهمد در این مورس های پی در پی چه حرفی نهفته داری ، شاید کسی بفهمـَدَت ، شاید کسی درکت کند ...درکـــــت کند ... اوووووووووووووووفــــــــ ... اما کسی نیست ، هیچوقت کسی نبوده برای فهمیدن ، همه فقط اظهار به فهمیدن می کنند فقط سری تکان می دهند که هی هات می فهممت . اما کسی نفهمید . حتی وقتی تمام احساسم را واژه کردم و گفتم، باز هم کسی نفهمید ... کاش کسی بود که امشب مرا می فهمید
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 11:36 ] [ گل یخ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان نوشته ام را با نامم اغاز می کنم زیرا گرفته شده از نام های خداست
و به نام او اغاز میکنم که موسیقی کیهانی را عاشقانه مینوازد
من الهه متولد 9/12/69دانشجوی رشته حسابداری امیدوارم از دیدن وبلاگم لذت ببرین حتما اگه انتقاد یا پیشنهادی داشتین بگین خوشحال میشم
موفق باشین فعلا بای

××××××××××××××××××
من آشناییم که غریبه من را نمیشناسد. من غریبه ایم که آشنا من را نمیشناسد. من آنم که هرکس یادگاری از درد بر دلم گذاردو رفت. من آنم که هرچه زجرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم، من آنم که از دل مینویسم اما انگار کسی دل ندارد که حرفم را بداند مگر نگفتند آنچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند؟. من گمشده ای در غربت یادها هستم. شاعر نیستم اما شعر میگویم، خواننده نیستم اما میخوانم، مومن نیستم اما خدا را عبادت میکنم، نویسنده نیستم اما مینویسم، من آنم که به هرکه محبت کردم از پشت به من خنجر زد، من آنم که سینه اش غمها برای گفتن دارد، من آنم که در این دنیا بی ادعاست، من آنم که به سادگی فراموش میشوم زودتر از یک پلک زدن، آنچنان که فراموشم کردند، دنیای من با این همه گفتار سپید تر از برف است چون اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم و اوست یاره واقعیه من. من آنم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسند.من آنم که ناشناس بودن را دوست دارد. باز میخواهی بدانی کی هستم؟!
امکانات وب