همیشه دلم قرص بود به نزدیکانم و حرف آدم های رهگذر آزارم نمی داد
اما دلم شکست وقتی رفیقان و نزدیکان مثل کفتارها به سراغم آمدند و هر کدام طعنه ای زدند و قلب خسته ام را چنگال زدند
قلبم در این شهر غربت زده شد
با همه آشناها و رفیقان غریب ماندم
دیگر می دانم که هیچ کس آشنا و رفیقم نیست
حتی تو که روزی پشتم به محبت و دوستیت قرص بود
چه چشم های ناپاکی بودند این رفیقان نارفیق !....
حالاست که می فهمم ،اگر غرق شوم دستی به سراغم نخواهد آمد
و فقط چشم ها نظاره گر غرق شدنم خواهند بود
و شاید درس عبرتی برای فرزندانشان
و یا بدتر ،لبخندی به شکستن من
که از شما بعید نیست که در تنهایی چنین کنید
چقدر کودکی ها زود گذشت و چقدر زود رفیقان و آشنایان غریبه شدند.
چقدر ساده بود قلب تنهایم که دلش قرص شده بود به رفیقانی که بی تفاوت از غمت می گذرند
و حاضر هستند تورا لگدمال طعنه هایشان کنند
اری من مرثیه می خوانم
باورکن سخت است به قلبت بگویی آنهایی را که دوست و آشنا می خواندی حالا غریبه اند
غریبه ها !من هنوز پابرجا هستم
اعتراف می کنم که دلم شکسته
قلبم تا مدتها خواهد ترسید اما بالاخره یاد خواهد گرفت که خدا بهترین پشت گرمی است
دنیایم را به خدایم سپردم
پس تو خوش باش و من خوش
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 22:20 ] [ گل یخ ]
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود
...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته
سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن
، خشک می شود !!!!
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 19:48 ] [ گل یخ ]
خیلی سخت است بدانی هیچوقت به آن کسی
که خیلی دوستش داری نخواهی رسید.
خیلی سخت است با اینکه میدانی به او نمیرسی باز هم سکوت
کنی و آرام در دل شکسته شوی.
خیلی سخت است بغض گلویت را گرفته باشد اما نتوانی گریه کنی
، خیلی سخت است قلبت پر از درد باشد اما نتوانی خودت را از این درد خالی کنی.
با خود میگویم این زندگی تنها با تو زیباست ، میگویم که
این قلب تنها عاشق تو هست و تنها تو را دوست دارد اما کسی آنچه را که برای خویش زمزمه میکنم باور ندارد.
شاید تنها با یاد و عشقت اما بدون تو، در این دنیا
تنها زندگی کنم.
این رسم زندگیست ، سرنوشت با من و تو یار نیست .
هیچکس هوای ما را ندارد ، زندگی با ما نمیسازد.
تنها من هستم و تو هستی ، دو قلب عاشق ولی تنها و
شکسته .
قلب تو را نمی دانم ، اما قلب من میخواهد تا ابد به
عشق تو تنها بماند.
خیلی سخت است با او که دوستش داری نتوانی زندگی کنی و
بدانی که هیچگاه به او نخواهی رسید.
خیلی سخت است نتوانی دستانش را بگیری و او را در آغوش
بفشاری.
تنها میتوانم به تو بگویم خیلی دوستت دارم و تا ابد
عاشقت می مانم عزیزم.
خیلی سخت است برای رسیدن به او که خیلی دوستش داری
انتظار بکشی و آخر سر سهم این انتظار شیرین یک پایان تلخ باشد.
پایانی که آغاز حسرت عشق من است .
تا کی باید در حسرت رسیدن به تو بنشینم،
تا کی باید لحظه ها را بشمارم تا قشنگترین لحظه ام با
تو فرا رسد.
شاید تا فردا یا شاید تا…
تا آخر دنیا!
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 0:37 ] [ گل یخ ]
دوباره آسمان این دل ابری شده .
دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل
میخوانم.
میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها
تبدیل به گریه شوند.
در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .
دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم
بیشتر میکند.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری
می شود.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در
قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز
میکنند چشم دوخته است.
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن
پروانه ،
مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .
دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و
دوباره این دل بهانه میگیرد.
به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .
آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .
یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.
خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از
همیشه است.
تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.
دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.
آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری
پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.
هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.
میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .
دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .
اما نمی توانم…
دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،
اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را
بر روی شانه هایش بگذارم
و آرام شوم… هیچکس نیست!
[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 18:3 ] [ گل یخ ]
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 23:21 ] [ گل یخ ]
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 16:28 ] [ گل یخ ]
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 0:44 ] [ گل یخ ]
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 18:16 ] [ گل یخ ]
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 23:38 ] [ گل یخ ]
مدتی است این دل ِ لعنتی، بی خودی ، شب که می شود میگیرد ؛ هرچه سعی میکنم آرامش کنم نمی شود ؛ هی تنگ می شود ؛ هی بی قراری میکند ؛ خنگ شده انگار ، خنگم کرده انگار ، این روزها حرفی سر دلم نمی ماند ، همه را بی هیچ تعارفی بالا می آورم ، احساسم را ، عصبانیتم را ، نگاهم را ، کلامم را ، این روزها کارم شده بالا آوردن ؛ حرف را که نگه میدارم سرم درد میگرد ، تمام سرم درد میگیرد ، کلمات می پیچند در مغزم ، رژه راه می اندازند ، از آن رژه هایی که دارام دارام روی طبل می زنند و سر و صدا تحویل می دهند ، از آن صداهای فالش موقع ویلن زدن ، صدای چنگ زدن روی تخته سیاه مدرسه ، از آن صداهایی که دوست داری سرت را بکوبی به دیوار ِ کنار دستت ، بکوبی به دیواری که تابلوی سه تیکه ی صورت ِ زن رویش خودنمایی میکند ، دوست داری بکوبی و بکوبی و بکوبی ، شاید کسی بفهمد در این مورس های پی در پی چه حرفی نهفته داری ، شاید کسی بفهمـَدَت ، شاید کسی درکت کند ...درکـــــت کند ... اوووووووووووووووفــــــــ ... اما کسی نیست ، هیچوقت کسی نبوده برای فهمیدن ، همه فقط اظهار به فهمیدن می کنند فقط سری تکان می دهند که هی هات می فهممت . اما کسی نفهمید . حتی وقتی تمام احساسم را واژه کردم و گفتم، باز هم کسی نفهمید ... کاش کسی بود که امشب مرا می فهمید
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 11:36 ] [ گل یخ ]